"مشکلت راهحلش را یافت چون اجازه دادی به تو نه بگویند"
شیوانا از داخل دهکده عبور میکرد. جوانی را دید که مقابل در خانهای میایستد و میخواهد در بزند اما پشیمان میشود و از آن در فاصله میگیرد، اما چند قدمی که دور میشود دوباره به سمت در برمیگردد.
شیوانا نزدیک او رفت و مشکلش را پرسید. مرد جوان گفت: “صاحب این خانه یکی از آشنایان است. گرفتاری پیدا کردهام و چاره مشکلم نزد اوست. میترسم به او رو بیندازم و رویم را زمین بزند و جواب منفی بدهد. از سوی دیگر برایش کاری ندارد که مشکل مرا حل کند. ماندهام چه کنم؟”



