"برگرد و از آن کودک دوم هم دلجویی کن و اگر بین آنها تفاوت می‌بینی و دلت به این کار راضی نمی‌شود"



شیوانا و تعدادی از شاگردانش به همراه عده‌ای مردم دهکده برای کمک به روستایی که دچار سیل شده بود به آن منطقه رفتند. موقع استراحت که شد دو کودک آواره مقابل شیوانا و همراهانش سبز شدند و از آنها غذا خواستند. یکی از کودکان سفید و خوش‌چهره و سرحال بود و کودک دیگر سیاه و زخمی و رنجور می‌نمود. یکی از همراهان که پیرمردی جاافتاده بود مقداری غذا به کودک سفید و سالم داد و به او لبخند زد و به کودک سیاه هیچ نداد و اصلا توجهی به او نکرد.
شیوانا با ناراحتی به پیرمرد خیره شد و گفت: “عجیب است این‌قدر عمر از خدا گرفته‌ای و هنوز سیاهی را از دلت پاک نکرده‌ای؟”
پیرمرد با تعجب گفت: “از چه سخن می‌گویید؟ من کمک کردم همین و بس! شما می‌گویید چه کنم؟”

ادامه مطلب

"مشکلت راه‌حلش را یافت چون اجازه دادی به تو نه بگویند"



شیوانا از داخل دهکده عبور می‌کرد. جوانی را دید که مقابل در خانه‌ای می‌ایستد و می‌خواهد در بزند اما پشیمان می‌شود و از آن در فاصله می‌گیرد، اما چند قدمی که دور می‌شود دوباره به سمت در برمی‌گردد.

شیوانا نزدیک او رفت و مشکلش را پرسید. مرد جوان گفت: “صاحب این خانه یکی از آشنایان است. گرفتاری پیدا کرده‌ام و چاره مشکلم نزد اوست. می‌ترسم به او رو بیندازم و رویم را زمین بزند و جواب منفی بدهد. از سوی دیگر برایش کاری ندارد که مشکل مرا حل کند. مانده‌ام چه کنم؟”

ادامه مطلب

"حاضرم پلی که ساخته‌ام را بفروشم و آن را رایگان در اختیار اهالی قرار دهم"



پل قدیمی روی رودخانه‌ای که از بالای دهکده شیوانا می‌گذشت بر اثر سیلاب خراب شد و باعث شد که مردم دهکده برای رفتن به روستاهای بالادست دچار مشکل شوند. مردی ثروتمند پیدا شد و پلی بزرگ و محکم ساخت و دو طرف پل را زنجیر بست و اعلام کرد که فقط کسانی که به او پول و سکه بدهند حق استفاده از پل را دارند.

خبر گلایه مردم به گوش شیوانا رسید. او مرد ثروتمند را خواست و به او گفت که هزینه پل را اعلام کند تا مردم به او بپردازند و بتوانند مانند گذشته از آن به رایگان استفاده کنند.
مرد ثروتمند گفت: “او برای سود و نفع مدت‌دار و دایمی این سرمایه‌گذاری را انجام داده است و با وجودی که هزینه ساخت پل زیاد نبوده ولی انتظار دارد مردم به خاطر نیازشان به نفع او مالیات بدهند تا او بتواند منفعت بیشتری کسب کند.”

ادامه مطلب

"در این سالیان طولانی عمرت به چه کاری مشغول بوده‌ای؟"



پیرمردی نزد شیوانا آمد و با غرور گفت: “من در کل عمرم هیچ وقت با سختی و درماندگی روبه‌رو نشده‌ام و همیشه بدون هیچ مشکل و دست‌اندازی در جاده زندگی قدم زده‌ام. تعجب می‌کنم بعضی آدم‌ها این‌قدر در زندگی بالا و پایین و فراز و نشیب‌های جورواجور را تجربه می‌کنند در حالی که می‌توانند مثل من زندگی آرامی داشته باشند.”
شیوانا پرسید: “در این سالیان طولانی عمرت به چه کاری مشغول بوده‌ای؟”

ادامه مطلب

"این طلاها در نهایت مال خودت است و مدتی بعد به بهانه ای آنها را از او پس می گیری"



مردی بود که به زن و بچه هایش خیلی سخت می گرفت و در دادن خرجی خانه و تامین غذا و رفاه خانواده اش بسیار خسیس بود. روزی شیوانا آن مرد را به همراه زنش در بازار دید. چهره زن از ضعف و سوء تغذیه رنج می برد اما مرد با افتخار مقابل مغازه طلافروشی ایستاده بود و به زن می گفت که یک گردن بند و تعدادی دستبند طلا انتخاب کند تا مرد برایش بخرد.” زن هم با خوشحالی آنها را انتخاب کرد و از فرط ضعف کنار دیوار روی زمین نشست.

ادامه مطلب
  • Page 1 of 2
  • 1
  • 2