"برگرد و از آن کودک دوم هم دلجویی کن و اگر بین آنها تفاوت میبینی و دلت به این کار راضی نمیشود"
شیوانا و تعدادی از شاگردانش به همراه عدهای مردم دهکده برای کمک به روستایی که دچار سیل شده بود به آن منطقه رفتند. موقع استراحت که شد دو کودک آواره مقابل شیوانا و همراهانش سبز شدند و از آنها غذا خواستند. یکی از کودکان سفید و خوشچهره و سرحال بود و کودک دیگر سیاه و زخمی و رنجور مینمود. یکی از همراهان که پیرمردی جاافتاده بود مقداری غذا به کودک سفید و سالم داد و به او لبخند زد و به کودک سیاه هیچ نداد و اصلا توجهی به او نکرد.
شیوانا با ناراحتی به پیرمرد خیره شد و گفت: “عجیب است اینقدر عمر از خدا گرفتهای و هنوز سیاهی را از دلت پاک نکردهای؟”
پیرمرد با تعجب گفت: “از چه سخن میگویید؟ من کمک کردم همین و بس! شما میگویید چه کنم؟”


